سلام
ببخشيد اگه دير آپ كردم.اومدم از شيرين ترين لحظه ي زندگيم بگم... صبح بيست وپنجم رفتم مرخصي ساعته٨خونه رسيدم گفتم كمي استراحت كنم آخه شب كار بودم و از اشتياقي كه واسه ديدن عشقم داشتم اصلا خواب نرفته بودم خلاصه هركاري كردم خوابم نبرد دو ساعتي رفتم خونه ي بابام اينا نشستم باز اومدم خونه فكركنم دو ساعتي خوابم بردبلندكه شدم ساعت يك شده بودم رفتم دوش گرفتم صورتم رو اصلاح كردم كه عشقم نگه چه شوهره زشتي دارم خلاصه كلي به خودم رسيدم يادم رفت بگم كه عشقم بخاطر اينكه مامانش رفته بود مشهد وباباش تنهابوده رفته بود اونجا...خونمون تا اونجا٤٥ دقيقه راهه ساعته سه رسيدم عشقم خواب بود به گوشيش زنگ زدم اومد در رو برام باز كرد و كلي بغل و بوس و دلتنگي و ....از دو هفته پيش براي ساعته٥نوبت سونو گرفته بوديم.تاعشقم آماده شدساعته٤حركت كرديم آخه يك ساعت تا شهر بوشهر فاصله داريم ما شهرستان هاي اطراف زندگي ميكنيم. وقتي رسيدم ساعته٥ رد شده بود رفتم پيش منشي دفترچه بهش دادم گفتم نوبت داشتيم نگاه به دفترش كرد گفت درسته بشينيد صداتون ميزنم گفتم چندنفر ديگه جلومون هستن گفت١٥نفر...شاخ در اوردم بهش گفتم ما دو هفته پيش واسه اولين نفر نوبت گرفته بوديم گفتش ماتلفني فقط اسم مينويسيم واسه پذيرش بايد بيايد اينجا...(من ديگه حرفي نزدم آخه نميخواستم اين روزم با ناراحتي خراب بشه شما قضاوت كنيد آخه اسم نوشتنشون ديگه چيه...)منشي بهمون گفت بايد ده دقيقه قبل سونو يه چيز شيرين بخوره رفتم كيك و مانجو خريدم.خلاصه سرتون رو درد نيارم نشستم يكي يكي شمردم تا سيزده تا رفتن داخل رفتم سوال كردم خانم نوبت ما نشد گفت ٥نفر ديگه جلوتون هستن گفتم شايد اشتباهي شمردم عشقم كم كم داشت خسته ميشد وكمرش دردگرفته باز شمردم ٥نفر رفتن داخل و اسم نفر ششم و هفتم هم خوند ديگه بهم ريختم گفتم خانم پس چي شد ميگه دو نفر ديگه...گفتم من شمردم اسم هفت نفر رو صدا زدي پس يا من شمردن بلدنيستم يا شما معلوم نيست داريدچكارميكنيد بعد هم باكمال پر رويي ميگه آقا بامن كل كل نكن و دست رو چشاش گذاشت و ديگه جوابم رو نداد آخه حرفي هم نداشت چون همش دوستا و سفارش شده ها رو جلو فرستاده بودمنم همونجا موندم تا نوبتمون شد اگه واسه خاطر بچه ام نبود اعتراض شديدي ميكردم ولي همش كوتاه اومدم.بعداز سه ساعت انتظار ساعته٨ رفتيم داخل...خانم دكتر كلي ني ني رو بهمون نشون داد آخرشم گفت مبارك باشه پسره...همونجا به عشقم نگاه كردم و يه چشمك بهش زدم يعني كه چقدر خوشحالم...خدا رو شكر كردم كه چقدر ما رو دوست داره/رفتيم سوار ماشين شديم به سميه ميگم الان دلت چي ميخواد ميگه گشنمه جگر دوست دارم الهي من دورش بگردم رفتيم كبابي جگر سفارش داديم فلفل سبز هم باهاش بودميگم فلفل نخوري تنده تو گوشش نرفت بعدكه خورد دهنش سوخت زودي دوغ بهش دادم كلي خنديديم بعد هم كه اومديم خونه پدرخانمم آخه فرداش مادر خانم قرار بود از مشهد بياد...خلاصه فرداش كلي سوغاتي گرفتيم حتي واسه ني ني بعد رفتيم خونه/راستي ٢٨ شهريور تولد عشقم بود كه بردمش خريد هر چي دوست داشت واسش خريدم كلي دست ودلباز شده بودم اگرچه هميشه هستم ولي اين روز فرق ميكرد/يه چيزي تايادم نرفته بگم از اولش قرار بود اگه دختر بود عشقم اسمش رو انتخاب كنه اگه پسر بود من ولي الان سميه ميگه خودم بايد اسمش رو انتخاب كنم منم كه احساسي و زن ذليل دوست ندارم دلش رو بشكنم قبول كردم/شماها
هم اگه اسم قشنگ سراغ داريد بهمون بگيد...واسه مون دعا كنيد
بازم شكرت خدااااا
[+] نوشته
شده توسط mehdi20 در یکشنبه 02 مهر 1391 در ساعت03:34 |
ارسال نظر(8)
|
درباره وبلاگ
روزهـــــای به یاد ماندنی مـــن وعشقم
تولد عشقم : 28شهريور67
تولد خودم : 11مرداد65
آشنایی : 24 اسفند83
اولین دیدار : 13فروردين84
خواستگاري : 5ارديبهشت90
عقد : 7خرداد90
پرخاطره ترین شب : 8خرداد90
بد ترین روز مـــا : 12آبان84
نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید